چقدر با نوشتن غریبی می‌‌ کنم. چقدر.

Advertisements

شب در انحنای کمر من

به گیسوی دراز غم شانه می زند

که از کتف های خسته باستانی ام روییده اند

دهانم کندوی زنبورهای وحشی است

وقلبم مقعد همه درد های بی حس کننده

صبح در رختخواب پاهایم را تکان دادم

وهیچ جایم نجنبید

هیچ جایم نجنبید

حتی فکم که از شوق بلعیدن

به واژنی بی مو تبدیل شده بود

به پنجره نگاه کردم که آفتاب می زایید

و هراس عبور روزی دیگر از گوشه های پنهانی ام

انگشتان پایم بر اعصاب من شوریده بودند

معده ام در دشت های خشک مغولستان

در پی اسب ها روان بود

وسرم در سی ان ان به دنبال جنازه کودک می گشت

که مادرش شبانگاه در بالش بهار نارنج خفه اش کرده بود

و به رود نیلش در میانه رویا سپرده بود

پاهایم را تکان دادم اما نجنبید

هیچ جایم نجنبید

» شاید یخ زده باشم؟»

اما از پستان هایم بخار بلند می شد

«سا عت نه باید سر کار باشم

با این بدن شلخته چه کنم

در جلسات تو درتوی سیاه پوشان؟»

چشمم در تاریکی خوابیده بود

 

Nonsense Dreams of a Cubical Resident

There will be a sonnet for cello and piano playing in the background. Humphrey Bogart will be standing in the train station, awaiting the arrival of the train: with a bouquet of white lilies in his hands and his eternal cigarette in the corner of his lips, his long black fleece coat blowing in the wind. The train station is covered with an increasing fog, and in warm scents: it smells like warm apple pie and cinnamon, like freshly brewed coffee, like the warm beet sold by peasants in Tehran’s dark and cold winter alleys.

People will be gathering in the train station, awaiting the arrival of the train. Women and men of all colors and shapes, and kids: with plump pink cheeks and toothless mouths, dimpled chins, sparkling eyes and balloons in their little warm hands.

A military orchestra group will pass and play a march with trumpets and drums. Doves will make love on the marble floor of the old train station.

Then the train will arrive: people will run along the train waiving. It will be a recreation of the return of POW’s from Iraq: joy and sadness of all the lonely years passed will intermingle in throats and burst tears out of eyes.

The passengers will disembark:

 The survivors of the cruel thing we call life:

People with one hand, one eye, no lips

People with half a kidney and borrowed hearts

Women who lost their breasts and ovaries

Men who were born in the wrong gender

Uglies, fats and the anorexic

Whom who were never noticed, like passing shadows on a wall

Bankrupts with holes on their scalps

Failed students with no success in any academia

Junkies dead in the dumpsters

Whom who were never loved

Or lost loved ones

Retards and psychos

Prostitutes with no name and no face

 

Everyone will be greeted by someone who was waiting there for them all the long time they were lost in the pungent streets of life.

Everyone will be hugged and kissed and cuddled, even those who hate being loved.

Everyone will receive balloons and flowers.

 

And I will be greeted by Humphrey Bogart, who has waited for me with the lilies and cigarette. He will take me Home, where we let the fog burry our bodies as we merge together in a boat shaped bed, and we will disappear from the existence: only the ashes of a cigarette and a strand of my hair left here.

 

Yes, all this would happen if the train makes it to the station:

If our train is not lost in the dead end trail road or bombed by the government

If the train station is not raided by the air force and missiles

If Humphrey Bogart doesn’t die of throat cancer

If the lilies survive the cold…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Anahita

The rain will wash you away from my skin..

The rain will wash your smell away from my lips

And your fingerprints from my long dead breasts and decayed arms

The rain will wash your image away from my eyes

Staring at the sky and rain drops, but only baring your reflection

In the wide open pupils

The rain and the passing birds who cry in the vast ocean of afternoon sky

Deprived of a home just as I am, wandering in the swamps of unknown lands

Baring the pain of a dead fetus in their uterus, waiting to be hatched

Oh, Anahita, almighty goddess of rains and nomadic waters

I pray to thee

I pray to thee

Baptize me with the alchemic potions of your chest

Baptize me

Wash away the prints of this blissful satanic love

That has alienated me from my herd

Let my body be washed away in the flames of your fingers

Let me decompose in peace

جرثقیل

دایناسور فلزی پیچیده اندام

بی آازار بر حاشیه بزرگراهها

در ساختمانهای نیمه ساز

رویاهای بلند مرتبه می بیند

یا با آارامش پیشا تاریخی

بالا و پایین میکشد رویاهای ادمیان را

نگاهش که می کنم

یاد سرزمینی دور درمن می جوشد

وتصویر

تصویر

چشمان از حدقه بیرون زده

شلوار خیس و تاب خوردن در افق

آه ویتگنشتاین ویتگنشتاین مغموم

دایناسور فلزی در زبان مادری من

از بردگی سازه ها فراتر رفته

از گردنش چشمان از حدقه زده آویخته اند و

آدمیان بر او تاب می خورند

کاربرداو در زبان مادری من

از انسان پیشی گرفته است

شهرها (1)

اصفهان بیوه زن تنهایی بود بر حاشیه رود

که در ملالی ابدی به زنهای شاه سلطان حسین می مانست

با آن پلهای تو در تو

و کاشی های آبی و گنبدهای برجسته چون پستان خدا

با محرابهایی که در آنها

ایمان بنایان از انگشتانشان زاده شده بود

چون مسیح که از بطن باکره ای

اصفهان زنی شبیه خدا بود…

 

نیویورک اما

زنی بود با هزاران آلت مردانه

که از دهانش چشمانش و تمامی تنش راست شده بودند

زن بود اما

این را از تکان تکان شدیدش در باد فهمیدم

و از آنهمه انسان سودایی و تنها

که در خود جای داده بود

و از آن دو حفره سرطان زده اش:

سرطان سینه داشت

نیویورک زن تنهای مرد نمایی بود

 

استانبول جادوگر قبیله بود

ترکها صوفیان رومیان عثمانیان

همه در او بودند

واو از همه آنها زیباتر بود

استانبول

خود را گسترده بود میان قاره ها

چون دودی که از چپق جادوگر قبیله می خیزد

و چشمانش تلاقی شرق و غرب بود

لیک اندام پیرش از هر دو زیباتر بود

چون هر دو بود و هیج کدام نبود

استانبول زیبایی بی جنسیت بود