شب در انحنای کمر من

به گیسوی دراز غم شانه می زند

که از کتف های خسته باستانی ام روییده اند

دهانم کندوی زنبورهای وحشی است

وقلبم مقعد همه درد های بی حس کننده

صبح در رختخواب پاهایم را تکان دادم

وهیچ جایم نجنبید

هیچ جایم نجنبید

حتی فکم که از شوق بلعیدن

به واژنی بی مو تبدیل شده بود

به پنجره نگاه کردم که آفتاب می زایید

و هراس عبور روزی دیگر از گوشه های پنهانی ام

انگشتان پایم بر اعصاب من شوریده بودند

معده ام در دشت های خشک مغولستان

در پی اسب ها روان بود

وسرم در سی ان ان به دنبال جنازه کودک می گشت

که مادرش شبانگاه در بالش بهار نارنج خفه اش کرده بود

و به رود نیلش در میانه رویا سپرده بود

پاهایم را تکان دادم اما نجنبید

هیچ جایم نجنبید

» شاید یخ زده باشم؟»

اما از پستان هایم بخار بلند می شد

«سا عت نه باید سر کار باشم

با این بدن شلخته چه کنم

در جلسات تو درتوی سیاه پوشان؟»

چشمم در تاریکی خوابیده بود